پسره استاتوس گذاشته:دنيا اگر مرد بود اسم دخترونه روش نبود! دختره كامنت داده:شما صداش بزن جهان ببينم فرقي به حالتون ميكنه!!!!!! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ ﺷﻤﺎﺭﻩ کسایی ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺭﻭﺯ ﺑﻬﻢ ﺍﺱ ﻣﻴﺪﻥ: Takhfif Vitrin Mosabeghe Pishvaz RAMEZAN ﺩﻫﮑﺪﻩ آﺑی ﭘﺎﺭﺱ ﻫﺎﯾﭙﺮ ﺍﺳﺘﺎﺭ: ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﺗﻮﺍﻟﺖ 2950 ﺕ مامان: کجایی :| بابا: نون بخر :| ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هر وقت کسي بهتون گفت: يه چيزي بگم؟ بگيد نه نگو چون اگه بگي بگو، ميگه هيچي ولش کن! پيشگيري بهتر از درمان است … البته اينا کلا لاعلاج هستن! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ يه شباهت خاصي من احساس ميكنم بين مخاطب خاصم و تيكه آخر رانيه هلو لامصب به هيژ كدومشون دست پيدا نميكنم:| ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ من یه بار تو اینترنت داشتم می گشتم بابام اومد پشت سرم مجبور شدم کل Help ویندوز رو بخونم اگه بدونید چه قابلیت هایی که نداره این ویندوز ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- جناب ایرانسل که اصـرار داری 15 دقیقـه مکالمه کنـم تا 5 دقیقه مکالمـه رایگان بهـم بدی ، یا دس از سـرم وردار یا واسـم یه مخاطب ِ خـاص جـور کن :| ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ضد حال يعنى 10 دقيقه به اخر بازى 3 تا گل بخورى. زنده باد پرسپوليس...!! ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دیگه از کلیپس گذشته برخی از دخترا در حال ساخت مسکن مهر رو سرشون هستند. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ آیا میدانید با حذف جمله “خب دیگه چه خبر” از زبان پارسی ارزش سهام مخابرات با کاهش ۸۰ درصدی مواجه میشود ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/03/25ساعت 7 بعد از ظهر توسط زینب |

 
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/03/25ساعت 7 بعد از ظهر توسط زینب |

میگما مامان شما هم سیب زمینی سرخ شده ها رو تا قبل از غذا تو اعماق کابینتها قایم میکنه عایا !؟ خخخخخ
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/03/25ساعت 7 بعد از ظهر توسط زینب |

امروز کنار خیابون ایستاده بودم … یه دختره با جنسیس اومد جلوم ترمز کرد و گفت : ببخشید میخوام برم صادقیه … منم بهش گفتم : کار خوبی میکنی .. خیلی جای خوبیه … برو به امید خدا … از خنده دیگه نمیتونست حرکت کنه…
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/03/25ساعت 7 بعد از ظهر توسط زینب |

سلام دوستای گلم...من یه عذرخواهی گنده بهتون بدهکارم..شرمنده از دوستای گلم هم میدونید که زمان امتحان ها بود هم چند مدت دسترسی به نت نداشتم...ارعههههههه ولی امیدوارم بتونم جبران کنم... مرسی از همه دوستتنون دارم
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/03/25ساعت 9 قبل از ظهر توسط زینب |

نگران اشک‌ هایم نباش ! از لبخندم بترس که معنایش اشک‌ های فردای توست
+ نوشته شده در یکشنبه 1392/12/11ساعت 7 بعد از ظهر توسط زینب |

کاش یکسری آدما هم مثل پینوکیو چوبی بودند که حداقل امیدی واسه آدم شدنشون بود..
آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند راحتر می خوابند...
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/11/01ساعت 4 بعد از ظهر توسط زینب |





سریال یادآوری...ببینید.ساعت ۲۱.۳۰ ازشبکه آی فیلم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/10/24ساعت 8 بعد از ظهر توسط زینب |

آقای حصاری شما اولین بازی تصویری خود را با یک نقش بسیار سنگین و در یک گروه حرفه‌ای تجربه کردید. کار سختی بود؟

روزبه حصاری: قرار گرفتن در چنین گروهی بیشتر از هرچیزی باعث افتخار من است. این جایگاه بیشتر از اینکه باعث بوجود آمدن ترس در من شود، باعث پویایی شده بود. در کنار افراد حرفه‌ای قرار گرفتن برای من به این معنی بود که حق اشتباه کردن ندارم. بخاطر همین تصور بیشتر از همیشه تلاش کردم. بازیگری در سینما و تلوزیون بسیار تکنیکال است. تجربه من جلوی دوربین بسیار کم بود اما به شدت مشتاق یادگیری بودم. از لحظه‌ای که در لوکیشن حاضر می‌شدم تمام تلاشم بر این بود که قاب‌ها و موقعیت‌های دوربین را بشناسم. قبل از یادآوری تئاتر کار کرده بودم و دو جایزه هم برای بازیگری کسب کرده بودم. اما بازیگری در قالب تئاتر با بازیگری در تلوزیون یا سینما بسیار متفاوت است. هرچند که بازیگری در هر مدیومی در مفهوم تفاوتی ندارد اما ابزار‌هایی که یک بازیگر در تئاتر در اختیار دارد با ابزار‌هایی که در مدیوم یک کار تصویری مورد استفاده قرار می‌گیرد کاملا فرق دارد. در عین حال مخاطب بیشتری هم دارد. حضور در یادآوری برای من سعادت بزرگی بود. مردم با نقش و قصه درگیر شده‌اند و خوش‌شانسی من بود که برای اولین بار در قصه‌ای حضور پیدا کردم که تا این حد دیده شد. این نکته حتما برای من مسئولیت سنگینی هم برای ادامه کار ایجاد خواهد کرد.

 برای ما از علی اعلایی بگویید. چطور با کاراکتر علی ارتباط برقرار کردید؟

حصاری: علی اعلایی همیشه همراه من بود. حتی برای دریافت حسی که یک فرد محکوم به اعدام دارد، فیلم‌هایی تهیه کردم و آن لحظات را دیدم. علی و شرایطی که داشت در یک مقطع تاثیر آزار دهنده‌ای بر من گذاشت و زندگی شخصی مرا تحت تاثیر قرار داد.کاراکتر علی چند نقطه عطف دارد که تماشاگران سریال تا اینجا با تعدادی از آنها آشنا شدند و بعد از این هم در ادامه قصه با تعداد دیگری از این نقاط عطف آشنا خواهند شد. من به این نقطه‌های عطف خیلی حساس بودم. دوست داشتم شخصیت علی قبل و بعد از این نقاط فرق داشته باشد.

شخصیت علی ما به ازای قابل لمسی در جامعه ندارد. شاخص شما برای ارائه درست ترین تصویر از علی چه بود؟ آیا به موقیعت‌های مشابه در سینما و بازی‌های دیگری برای ترسیم شرایط اعدام رجوع کردید؟

حصاری: معیار و شاخص من قطعا فیلمنامه بود و نقطه تاییدم نظر کارگردان. من احساس می‌کنم بازیگر حتی اگر در ایده‌آل ترین موقعیت بازی هم ایستاده باشد وظیفه دارد موقعیت ذهنی نویسنده را در قاب نگاه کارگردان به تصویر بکشد. درست است که ما با ازای قابل لمس نقشی که بر عهده داشتم بسیار کم و دور از دسترس است اما شخصیت در فیلمنامه یادآوری چهارچوب اصلی را در اختیار من گذاشته بود. شخصیت علی حتی از نظر طرز فکر کاملا مشخص شده بود.
درباره سوال دوم باید یگویم در نسل ما این خیلی باب است. بین هم سن و سال‌های ما افراد خیلی دنبال شباهت‌های نقشی که به آنها پیشنهاد می‌شود با ما‌به‌ازاءهای تصویری دیگر در تاریخ سینما می‌گردند. من معتقدم این روند در دراز مدت به بازیگری لطمه می‌زند و هرچقدر کمتر به این عادت کنیم بهتر است. معتقدم لحظه مشابهی در سینما وجود ندارد. باید واژه لحظه اعدام را به واژه لحظه اعدام علی تغییر بدهیم تا به وضوح درک کنیم که هر موقعیتی تا چه اندازه خاص است. علی تا به حال در هیچ اثری دیده نشده است. پس تشابه رفتاری‌ای با هیچ شخصیت دیگری در لحظه اعدام ندارد. استقلال کاراکتر علی در آن لحظه‌ها باید حفظ می‌شد و من می‌خواستم علی شبیه کاراکتر دیگری نباشد. تنها چیزی که به آن فکر کردم این بود که علی را همانطور خودش که هست نشان بدهم.

+ نوشته شده در شنبه 1392/10/21ساعت 6 بعد از ظهر توسط زینب |

yadavari3
+ نوشته شده در شنبه 1392/10/21ساعت 6 بعد از ظهر توسط زینب |

yadavari2
+ نوشته شده در شنبه 1392/10/21ساعت 6 بعد از ظهر توسط زینب |

روحش شاد
+ نوشته شده در شنبه 1392/10/21ساعت 6 بعد از ظهر توسط زینب |

چه زیبا نقش بازی میکنیم...

و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان میشویم.

حتی خدا هم ..

از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است


تلاش کنید همانگونه باشید که می گویید
زندگی مثل آب باید جاری و در حال تغییر باشد تا تازه و زنده بماند

پس زندگی کن..

+ نوشته شده در شنبه 1392/10/21ساعت 5 بعد از ظهر توسط زینب |

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها...

غروب عشق برای من

حیات دوباره خورشید

در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!

نسیم دریا بر لبانم می نشیند

با خود می اندیشم

گویا

عشق در همین حوالی ست...

و باز می گویم

شاید

تا غروب عشق

نیمروزی باقی ست...
 
تا غروب عشق
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/10/16ساعت 10 قبل از ظهر توسط زینب |

این پست ویژه تولد زینب جونه........

تولدش مبارک۱۰ دی

....تولد

تولد

تولدم مبارک...

میدونم دو روز مونده ولی مبارک...


تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد ، آن را به تو تقدیم میکنم

تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه

هدیه ای برای روز تولد تو . . .


پلک جهان می پرید

دلش گواهی میداد

اتفاقی می افتد

اتفاقی می افتد

و

فرشته ای از آسمان فرود آمد

+ نوشته شده در یکشنبه 1392/10/08ساعت 11 قبل از ظهر توسط زینب |

  امیدوارم خوشتون بیاد...؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/10/04ساعت 9 قبل از ظهر توسط زینب |

دختر بودن یعنی تمام عمر پای آینه بودن!
دختر بودن یعنی پنکک زدن به جای صورت شستن!
دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی …
دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد؟؟!
دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت
دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر و خاله و عمه ت هستن
دختر بودن یعنی انتظار خاستگار مایه دار!
دختر بودن یعنی چرا خونه اونقد کثیفه ؟؟!
دختر بودن یعنی دخترو چه به رانندگی؟
دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقه تو ول کنی پاشی چایی بریزی!
دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن!
دختر بودن یعنی حق هر چیزی رو فقط وقتی داری که تو عقدنامه نوشته باشه!دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوه تونو ببینم؟!
دختر بودن یعنی به به خانوم خوشگل….هزار ماشالااااااا…
دختر بودن یعنی برو تو ، دم در وای نستا!
دختر بودن یعنی لباست ۴ متر و نیم پارچه ببره!
دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس هم که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم!
دختر بودن یعنی کجا داری میری؟!
دختر بودن یعنی تو نمیخواد بری اونجا ، من خودم میرم!
دختر بودن یعنی کی بود بهت زنگ زد؟! با کی حرف میزدی؟!
دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی!
دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی ، حتی نفس کشی
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/10/02ساعت 8 بعد از ظهر توسط زینب |

بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
شب است و باغ گلستان خزان ریاخیز
ستاره، گرچه به گوش فلک شود آویز
به گوشوار دلاویز ماه من نرسد
گشوده پرده‌ی پائیز خاطرات‌انگیز
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
بهار عشق و شبابست این شب پائیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز
به عشوه بازدهندش به باد رخت و جهیز
عروس گل که به نازش به حجله آوردند
به خاک و خون همه در انتظار رستاخیز
شهید خنجر جلاد باد می‌غلتند
بهار سبز کجا وین شراب سحر آمیز
خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد
باین صحیفه رسید است دفتر تا نیز
خزان صحیفه‌ی پایان دفتر عمر است
شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز
به سینمای خزان ماجرای خود دیدم
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
هنوز خون به دل از داغ لاله‌ام ساقی
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت
پریوشا، تو ز دیوانه میکنی پرهیز
پری به دیدن دیوانه رام می‌گردد
مگر به حجله‌ی شیرین گذر کند پرویز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که شهریار ز شوق و طرب کنی لبریز
تو هم به شعشعه وقتی به شهر تبریز آی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/09/27ساعت 2 بعد از ظهر توسط زینب |

 

همه برای خوابیدن قصه و داستان می گویند،

جانم به فدای حـ سینـ ی که برای بیداریِ نسل ِ انسان، حماسه و روایتی ماندگار آفرید ...

آه، ...  کربلا داستان دیگریست ...

و  آه ... عباس ... و  آه ... عاشورا


باز ، دگر باره رسید " اربعین "

        جوش زند " خون حسین " از زمین 

   شد چهلم روزِ " عزای حسین " 

         جان جهان باد " فدای حسین"


 

 کاروان می آید از شهر دمشق

     برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق

 کاروان با خود رباب آورده است

  بهر اصغر شیر وآب آورده است

 کاروان آمد ولی اکبرنداشت

   ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

 کاروان آمد ولی شاهی نبود

   بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1392/09/26ساعت 1 بعد از ظهر توسط زینب |

ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن
بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن
و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن . . .

اگر به دنبال کسی هستی که هیچ ایرادی نداشته باشد تنها خواهی ماند . . .

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود
شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .


گاه آدمی در بیست سالگی می میرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده میشود.
(صادق هدایت)

وقتی از آدمی بت می سازی ، همه ی رفتارهایت تبدیل به عبادت می شود
و این بزرگترین خیانت به خود است…
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/09/26ساعت 1 بعد از ظهر توسط زینب |

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/09/25ساعت 12 بعد از ظهر توسط زینب |

فقط یه ایرانی میتونه صبح جمعه ساعت ۶ با هزار مشقت و برنامه ریزی قبلی

پاشه بره بیرون حلیم بخوره ،  پارک بره ، ورزش هم کنه

بعد ساعت ۹ برگرده خونه بگیره تا ظهر بخوابه !



 

یادش بخیر بستنی دوقولو میخریدیم از وسط نصف میکردیم ..


از کاملش هم بیشتر میچسبید... 


فانتزی من اینه که واسه یه بارم شده وقتی زنگ میزنم به دوستم گوشیو که برمیداره

بگه جانم؟؟؟یا اصن جانم هیچی بگه الو

هروقت بش میزنگم میگه :هااااااااااااااان؟؟؟بنااااااال
.
.
اصن یه وضی هااااااا

سه تا سیب دنیا رو متحول کرد میدونی اون سه تا سیب کدامند؟







اولیش سیبی که آدم به حوا داد

دومیش سیبی که تو سر نیوتون خورد

سومیش سیبی که مارک روی همه چیزه (apple)


 

آدما براي هم مثل کتاب مي مونن که وقتي به آخرش ميرسن،ميرن سراغ يکي ديگه؛يادمون باشه براي هر کسي راحت ورق نخوريم ...


+ نوشته شده در دوشنبه 1392/09/25ساعت 12 بعد از ظهر توسط زینب |

 

پراید به عنوان گرانترین تابوت دنیا در گینس به ثبت رسید

...


هیچوقت نشود مثل فیلما شیک مسواک بزنم، هر بار مسواک میزنم کم مونده از گوشام کف بزنه بیرون

...

همه چی آرومه من چه قد پولدارم
یه پرایدو دارم به خــــــودم میــــــــــــــــــــبالم
پســــــــــــــته میخورم من روزی ده بیست کیـــــــــلو
میارم گوشیم و مثل اب خوردن از جیــــــــــــب بیرون

...


عاقا یه چیزی!!!!!!!!! فهمیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قیمت پراید و سکه رو برنامه های صدا و سیما هم تاثیر گذاشته……
امسال دیگه مردان آهنین هم نمیدن………..من دلم واسه خودنگاه
تنگ میشه……این آیتم ، آیتم شکوندن پسته در بسته زیر ۲ ثانیه
هستش…هر کی زیر 5 ثانیه شکوند ، میده پسته رو من میخورم….
هر کیم نشکوند ، باید دو کیلو پسته واسه من بخره بیاره…..

...


به بابام میگم : چقدر عیدی امسال میدی بهم
میگه : چطور؟
میگم : هیچی ، میخوام روش حساب کنم.
میگه : برو خدارو شکر کن امسال با این گرونیا هنوز از خونه پرتت نکردم بیرون

...


شیطونه میگه برم ایدز ی بشم

.

.

دهن این پشه ها رو سرویس کنم

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/09/25ساعت 12 بعد از ظهر توسط زینب |

دقت کردین با  خوابیدن آدمم کار دارن؟؟!! قبل ۱۲ بخوابیم میگن مرغی؟ بعد از ۱۲ بخوابیم میگن جغدی؟ راس ۱۲ بخوابیم میگن بمیر بابا با این سر وقت خوابیدنت………….. چه غلطی کنیم بالاخره؟!!!!!

* تا حالا دقت کردین چرا با موسیقی سنتی نمیشه رقصید؟

* تا حالا دقت کردین چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

* تا حالا دقت کردین چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

* تا حالا دقت کردین چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

* تا حالا دقت کردین چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

* تا حالا دقت کردین چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

* تا حالا دقت کردین چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

* تا حالا دقت کردین چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

* تا حالا دقت کردین چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟

* تا حالا دقت کردین چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟

* تا حالا دقت کردین چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟

* تا حالا دقت کردین چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

* تا حالا دقت کردین چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

* تا حالا دقت کردین چرا بچه ها همه خانوما رو خاله خودش میدونه ؟

* تا حالا دقت کردین وقتی خودکارت قطع میشه یه جا دیگه تستش میکنی مینویسه ، ولی دوباره جای قبلیش میخوای بنویسی نمینویسه !

* تا حالا دقت کردین همیشه وقتی حوله رو تو حموم میخوای برداری یکی از لباسات میفته رو زمین خیس میشه ؟!

* تا حالا دقت کردین دو ساعت درس میخونی ساعتو نگاه میکنی میبینی نیم ساعت گذشته !
نیم ساعت میای پای کامپیوتر ساعتو نگاه میکنی میبینی دو ساعت گذشته ؟!

* تا حالا دقت کردین وقتی تو زندگیتون یه روزنه ی امید پیدا میشه سریع یه پترس فداکار پیدا میشه که دستشو بکنه توش ؟

* تا حالا دقت کردین وقتی موبایلتون میوفته زمین سریع برش میدارین ببینین ، چیزیش شده یا نه ولی وقتی رفیقتون می خوره زمین هرهر بهش می خندین !

* تا حالا دقت کردین این داورای خط دروازه فقط دقت میکنن . . . !

* تا حالا دقت کردین ۹ ماهی که تو شکمِ مامانمون هستیم، جزء سنمون حساب نمیشه ؟!

* تا حالا دقت کردین همه مجری های صدا و سیما دوست دارن بیشتر در خدمت مهمان برنامه باشن اما وقت برنامه این اجازه رو بهشون نمیده ؟

* تا حالا دقت کردین بعضی حرفارو هر چقدم بقیه بگن , تا خودت تجربه نکنی و به غلط کردن نیفتی باور نمی کنی !

* تا حالا دقت کردین وقتی یه آهنگ قدیمی* گوش میدیم، به جایی* اینکه به خود آهنگ گوش بدیم به خاطره*هایی* که با آهنگ داشتیم فکر می کنیم !

* تا حالا دقت کردین اونقدر که پراید جون ایرانی هارو گرفت اسکندر مقدونی و چنگیز خان نگرفتن ؟!

+ نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 2 بعد از ظهر توسط زینب |

 

- شهروند سودجو: از آب جمع شده در کشتی ماهی می گیرد.

- شهروند خیلی معمولی: داخل کابینی که پر از آب شده روی کاناپه دراز کشیده و سریال تلویزیونی می بیند.

- شهروند معمولی: برای گرفتن جلیقه نجات به انتهای صف می رود و از آخرین نفری که توی صف ایستاده می پرسد: «ببخشید آخرین نفر کیه؟»

- شهروند دهه پنجاه: با کسانی که می خواهند خودشان را توی صف جا بزنند، بحث می کنند و با نشان دادن انتهای صف، فردِ خاطی را به رعایت حقوق بشر تشویق می کنند.

- شهروند دهه شصت: با پیرمردی که پشت سرش ایستاده در مورد شکاف نسل ها و تفاوت میزان و محل سوختگی بحث می کند.

- شهروند دهه هفتاد: مادرش توی صف ایستاده، خودش هنوز توی رختخواب است و بیدار نشده.

- شهروند عَزب: به دنبال کِیس مناسبی برای نجات دادن می گردد.

- شهروند مُعذب: قبل از پریدن به داخل آب، لباس هایش را در می آورد و مایو می پوشد.

- شهروند مودب: مایو نمی پوشد.

- شهروند مدیر: کت و شلوار خود را اتو می کند تا بعد از نجات پیدا کردن، بتواند با ظاهری آراسته جلوی دوربین های تلویزیونی ظاهر شود.

- شهروند مسئولیت پذیر: برای حلِ مشکل با آتش نشانی تماس می گیرد.

- شهروند خبرنگار: با یکی از ملوانان کشتی به عنوان «جوان موفق» مصاحبه ای انجام می دهد.

- شهروند ملوان: به خبرنگار می گوید که از کودکی عاشق ملوان زبل بوده و این کار را به صورت حرفه ای از قایق پدالی هایِ قو شکل، شروع کرده است.

- یک مقام مسئول: وعده می دهد در عرض دو ماه سوراخِ کشتی را تعمیر کند.

- دومین مقام مسئول: قایق های نجات را تفکیک جنسیتی می کند.

- مسئول مربوطه: سوراخ شدن کشتی را تکذیب می کند.

- مسئول عملگرا: سعی می کند آب جمع شده در کشتی را با قاشق چایخوری خالی کند.

- شهروند روسی: یک تماس مشکوک می گیرد. نیم ساعت بعد یک زیردریایی برای نجاتش به روی آب می آید و فقط شهروند روسی را با خود می برد.

- شهروند کویتی: نوبت نفر اولِ صفِ جلیقه نجات را به قیمت یک دینار می خرد.

- شهروند آمریکایی: به خاطر انتخاب مجدد اوباما و ناامیدی از بهبود شاخص های زندگی در آمریکا، جیب هایش را پر از سنگ می کند تا زودتر غرق شود!

- شهروند انگلیسی: از داخل جیبش یک فندک بیرون می آورد و با زدن یک دکمه، فندک تبدیل به یک قایق موتوری می شود. بعدها یکی از مسئولین اعلام می کند که او یک جاسوس معروف به اسم جیمز باند بوده است.

- شهروند روشنفکر: بیانیه ای با عنوان «پارادایم های پوزیتیویسم برای عبور از شرایط گذارِ غرق شدگی به ساحل امن ثبات» را به دو زبان آلمانی و فرانسوی می نویسد و آن را با صدای بلند برای مردم می خواند.

- شهروند دانشجو: با نشان دادن کارت دانشجویی میکارت دانشجویی تواند جلیقه نجات را به نصف قیمت بخرد.

- دوربین صدا و سیما: مناظر زیبایی از دریا و غروب خورشید را نشان می دهد.

- شهروند خانه دار: مشغول پختن کتلت است. سپس کتلت ها را با گوجه و سبزی خوردن به صورت ساندویچی، لقمه می کند و به شوهرش می دهد تا در هنگام نجات پیدا کردن گرسنه نماند!

- شهروند سادیسم درا: به دروغ اعلام می کند در کابینش تعداد زیادی جلیقه نجات دارد و می خواهد آنها را بفروشد. جماعت زیادی برای خرید جلیقه نجات جلوی کابینش صف می بندند.

- شهروند تازه ازدواج کرده: چندتا از عکس های آتلیه ای عروسی اش را با میخ طویله به دیوار کابینش می کوبد که باعث سوراخ شدن دیواره کشتی و غرق شدن آن می شود.

+ نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 2 بعد از ظهر توسط زینب |

یه ضرب المثل چینی است میگه:

تا ایران هست بازیافت چرا؟!؟

 


بعضیا تو زندگیت نقش دیوارو بازی میکنن

نه دوست داری خرابشون کنی ؛ نه میتونی بهشون تکیه بدی … !!!

 


 

رئیس جیست!؟ :

فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید

و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است …!


تو گذشته میگفتن پزشک محرمه..

کم کم عکاس و فیلم بردار هم محرم شدن

حالا هم که دى جى و گروه موسیقى محرم شدن

اینجور که من فهمیدم الان فقط داداشاى عروس و دوماد نامحرمن!

 


کاربردی ترین چیزی که من از کتاب علوم دوران مدرسه یاد گرفتم اینه که

وقتی در ترشی یا مربا باز نمیشه, بگیرمش زیر آب گرم !! 

 

+ نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 2 بعد از ظهر توسط زینب |

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون میداد،منم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای تو کارتون بودم، میرفتم لباسمو عوض میکردم ،یه لباس خشگلو شیک میپوشیدم، که وقتی تو تو دوربین نگاه میکنن،منو ببینن عاشقم بشن

اعتراف می کنم سوم دبیرستان بودم امتحان شیمی داشتم نخونده بودم بعد از امتحان تو شلوغی برگمو گذاشتم تو کیفم هفته ی بعد دبیرمون کلی معذرت خواست گفت برگه ی شمارو گم کردم پیدا میکنم میارم

 


اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون،(حالا تصور کنید تو کلاس پر دختر) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند، ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید


اعتراف می کنم سال اول دانشگاه شدیدا به یکی از دخترها علاقه مند شده بودم و روم نمیشد بهش بگم ،همیشه آرزو می کردم بهش ماشین بزنه دم دانشگاه و من ببرمش بیمارستان و نجاتش بدم بلکه عاشقم شه!!


اعتراف می کنم اعتیادم به خوردن سرلاک از بچگیم تا 3سال پیش یعنی 26 سالگیم ادامه داشت . وقتی از سر کاربا کت و شلوار و ریش پرفسوری می رفتم داروخانه برای خرید سرلاک و یارو می پرسید کوچولوتون چند وقتشه احساس حماقت خاصی بهم دست می داد

   

  

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 2 بعد از ظهر توسط زینب |

نیم کیلو باش ، ولی
پسته باش !
بهداشت
: اگه می‌خواید همدیگه رو بکشید برید بیرون؛ الان اینجا رو تمیز کردم

منطق : به خاطر اینکه من میگم

آینده نگری : اگه از تاب بیفتی، محاله ببرمت خرید

آداب اجتماعی : وقت غذا، دهنت رو ببند

اصلاح رفتار: مثل بچه آدم رفتار کن

انتظار : بذار برسیم خونه

کنایه : گریه می کنی؟ الان یه کاری می کنم واقعا اشکت در بیاد

ژنتیک : چهار تا اخلاق خوبتم به من رفته

دانش و خرد : وقتی به سن من برسی، می‌فهمی

عدالت : یه روزی بچه دار میشی، امیدوارم بچه‌هات مثه خودت باشن

اینا که گفتم درسهایی که از خانواده یاد میگیریم


من معنی کاسه ی داغتر از آش رو نمیدونستم
تا اینکه با مایکروویو آشنا شدم…!
رفتم تو دکه روزنامه خبر بخرم یه زنه اومده میگه آقا ببخشید آدامسه موزی دارید؟
مرده یه آدامس موزی  بهش داده، زنه میگه نه یه طعم دیگشو میخوام !
+ نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 1 بعد از ظهر توسط زینب |

اینم از کلیپس دخترا:



|/
/
هر پسری به اشتراک نزاره حلالش نمیکنم
هر دختری هم که لایک کنه الهی واسش ده تا خاستگار بیاد




مورد داشتیم پسره رفته خواستگاری ، دختره اومده خم شه چایی تعارف کنه ، کلیپسش رفته تو حلق داماد !


یکی از بزرگترین لذتای زندگی اینه که به دخترایی که کلیپس پنجه ای زدن پس کله ای بزنی!

یعنی قشنگ دندونه های کلیپس تااعماق مغزشون میره




مورد داشتیم دختره میخواسته کلیپس بزنه به موهاش

دستش نمی رسیده چهارپایه گذاشته زیر پاهاش

من واقعا تو خلاقیت بعضی از این دخترا موندم…

دختره ۱۵۰ سانت مفید قد داره؛

۱۰ سانت پاشنه زده زیر کفشش…!

کلیپس بسته رو کلش؛ اونم یه ۷ سانت مرتفع ترش کرده…!!

بعد در اومده میگه؛ من دوست ندارم مردی که توی زندگیمه قد کوتاه باشه…!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1392/09/19ساعت 5 بعد از ظهر توسط زینب |

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و…شما چه طور؟؟؟؟؟

خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!

اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:بچه برو پی کارت ! من گل نمیخـرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و …دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم حرفاشو! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکردیه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/09/19ساعت 5 بعد از ظهر توسط زینب |

مطالب قدیمی‌تر